خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شد دماغ از سنبل او بسکه سودایی مراخوشتر آید نکهت گلهای صحرائی مرا
۲
بسکه از سودای زلفش میکنم دیوانگیگشته بر سر جمع داغش چون تماشائی مرا
۳
چون ندارم چشم فیض از تیره روزان جهانگشته میل سرمه، شمع راه بینایی مرا
۴
در جوانی میگرفتم من که تیغ از دست کوهعاقبت پیری گرفت از دست گیرایی مرا
صفحهٔ ۱ از ۲