خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلا از خواب بگشا چشم و، سر کن آه و یاربهاکه نبود خلوت در بستهای چون ظلمت شبها
۲
به بیداری توان دیدن رخ کام دوعالم راگشاده دیده از خوابست فتحالباب مطلبها
۳
مس قرص قمر از وی زر خورشید میگرددنباشد خاک اکسیری چو گرد ظلمت شبها
۴
نمیماند نهان طاعت، بود چون نور اخلاصشجمال شمع را پنهان نسازد پرده شبها
صفحهٔ ۱ از ۴