خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۱۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز اهل جود، چه منت؟ دهنده یزدان استنه نور خانه ز روزن، ز مهر تابان است
۲
مراد خود زدر دوست کن طلب، کآنجاکسی که نیست رهش، چوبدار و دربان است
۳
بوقت مرگ، کریمی بزیر لب میگفتخوش است داد و دهش، گرچه دادن جان است
۴
چه به از این که شود از تو سیر، گرسنهایبجاست گر لب گندم همیشه خندان است!
صفحهٔ ۱ از ۲