خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۲۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زندگی شد همه نابود، پی بود عبثقدم سعی درین بادیه فرسود عبث
۲
کفن از تار امل بافی ما ماند به مادر جهان این همه جان کندن ما بود عبث
۳
بسیه چاه لحد، پا چو گذاری، دانیبوده است این در و دیوار زراندود عبث
۴
جان پی بندگی آمد بتن و، کار نساختدامن پاک، به این خاک و گل آلود عبث
صفحهٔ ۱ از ۳