خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۳۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسکه کاهیدم ز غم، با خرده جان تن نماندجز گریبانی و دامانی، چو گل از من نماند
۲
چون خرامیدی بگلشن،سرو بر جا ماند خشکتا تو رفتی، رنگ در روی گل و گلشن نماند
۳
از وجودم گر اثر نگذاشت درد عشق دوستبالم از شادی، که در عالم مرا دشمن نماند
۴
نی همین از آهم آتش در دل خارا فتادبسکه بر من سوخت، آتش در دل آهن نماند
صفحهٔ ۱ از ۲