خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۴۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گهر بر خویشتن پیچد ز فکر عقد دندانشصدف دندان فشارد بر جگر از رشک مرجانش
۲
چه سان دل میتوان کندن، ز چشم سرمهسای او؟که قامت میکشد رو بر قفا برگشته مژگانش!
۳
ز گل گشت چمن آن شوخ هرگه بازمیگرددز غیرت هر گلی دستیست پندارم بدامانش
۴
چه سان هم عهد بینم با کسانش من که از غیرتنمیخواهم که باشد با درستی عهد و پیمانش
صفحهٔ ۱ از ۲