خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۴۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای خوشا عزلت، که گردیم از در دلها خلاصما ز روی مردم و، مردم ز روی ما خلاص
۲
هست تا دل با غم عالم سرو کارش، بجاستکشتی از رفتن نگردد هرگز از دریا خلاص
۳
روی آسایش نمی بیند دل پر آرزوخانه زنبور، هرگز نیست از غوغا خلاص
۴
میرسد از پی برات خط بنقد طاقتمتا زدست انداز زلفش، میکنم خود را خلاص
صفحهٔ ۱ از ۲