خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۴۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میکنند از پیریم با هم سر و سامان وداعوقت شد، یعنی که باید کرد با یاران وداع
۲
گوهر دندان نباشد، کز دهن ریزد مرااشک بارد تن، همانا، میکند با جان وداع
۳
خانه چشمم، ز بر هم خوردگی ماتم سراستمیکند نور نگه با دیده گریان وداع
۴
نیست از پیری مرا این درد در هر استخوانمیکنند از روی درد امروز همراهان وداع
صفحهٔ ۱ از ۲