خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۴۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیمکوه اگر باشی تو، ما سیلیم؛ اگر خاکی، نمیم!
۲
همچو حرفی کز کتاب افتاده باشد برکنارگر بصورت دورم از یاران، بمعنی باهمیم
۳
صبح تا شب باد پیما، شب سراسر غنچه خسببوستان زندگی را ما همانا شبنمیم
۴
میتوان با چرب و نرمی، خصم را بستن زبانما ز خوی نرم، بر زخم دهنها مرهمیم
صفحهٔ ۱ از ۲