خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسکه بد باشد ز شوخی خنده بر یاران زدنگل ببد خواه خود، از روی جفا نتوان زدن
۲
هر که با دست تهی، بار کسان بر دل نهادهمچو کشتی میتواند پای بر توفان زدن
۳
ناامیدی بسکه در ایام ما گردیده عامناید از چاک گریبان، دست بر دامان زدن
۴
نازک اندامی که من دیدم، ستم باشد برواز پی قتلم بر آن موی کمر، دامان زدن
صفحهٔ ۱ از ۲