خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با چراغ دل ازین ظلمت سرا باید شدنشمع سان سر تا بپا چشم و عصا باید شدن
۲
شد چو دندانی مرا از عقد دندان ها جداگشت معلومم که از یاران جدا باید شدن
۳
چشم و گوش و فکر و هوش و شوق و ذوق و دست و پاپیش رفتند و، مرا نیز از قفا باید شدن!
۴
گنده و، مردار و، کرم افتاده و، خاک سیاه!دانی ای نازک بدن، آخر چها باید شدن؟!
صفحهٔ ۱ از ۳