خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شمع بینش که مرا بود جهان ز آن روشنمشکل اکنون کندم تا سر مژگان روشن
۲
روزنش را نبود چشم بخورشید سیاهکلبه یی کان بود از مقدم یاران روشن
۳
از هم ریخت جفا، خاطر بیرحمان جمع،سرمه ام کرد وفا، چشم نکویان روشن
۴
. . .با چراغی که شود ز آتش دونان روشن
صفحهٔ ۱ از ۳