خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بهار آمد، که جوشد ز آتش دل باز خون منگل رعنا شود، چسبانده مشق جنون من
۲
بشد نخل دعایم روشناس عالم بالاتو گویی بید مجنونست، آه سرنگون من
۳
مشو از عار در دیوان محشر منکر قتلمکه محضر دارد از دامان گلگون تو، خون من
۴
باین کوتاه دستیهای طالع، چشم آن دارمکه گیرد دامن وصل تو، اشک لاله گون من
صفحهٔ ۱ از ۲