خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۷۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نباشد مردی آن کاسباب ملک و، سیم و زر داریکه سنگ زور مردی دل بود، کز جمله بر داری
۲
نکو می بایدت شد، ای سراپا بد که از جاناننگاه التفاتی جانب خود در نظر داری
۳
برویت بسته گردد گر دری، غمگین مشو ای دلکلیدی در کف اخلاص، چون آه سحر داری
۴
کنون وقت پشیمانیست از کبر و غرور، اماتو این دستی که بر سر بایدت زد، در کمر داری!
صفحهٔ ۱ از ۱