خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۸۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز دل رفتی مرا گرد تعلق، حبذا پیری!صفا شد از تو در ویرانه ما، مرحبا پیری!!
۲
عجب نبود، شود آثار پیری روشن از چشممکه مهمانست و، دارد از شرف در دیده جا پیری
۳
چنین کز رنج خواهشها مرا می بخشد آسایشدرین پیرانه سر ترسم جوان سازد مرا پیری!
۴
از آن رو می کند خم رفته رفته قامت ما راکه میخواهد کند با خاک ما را آشنا پیری
صفحهٔ ۱ از ۵