خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کند پیوسته با آن تیغ ابرو هر که دمسازیبرنگ مردم چشمم، کند با خون خود بازی
۲
ببین در اصل و فرع هر نهالی، تا شود روشنکه باشد خاکساری، ریشه نخل سرافرازی
۳
بغمازی اگر دشمن ز عیبم پرده برگیردکدامین عیب باشد زشت تر از عیب غمازی؟!
۴
سراپا گرچه عیبم، این هنر دارم که از عیبمتواند خلقی افتادن به فکر عیب خود سازی
صفحهٔ ۱ از ۲