خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۶۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تن ز هم پاشید و، فکر پوشش آن میکنیریش جو گندم شد و، اندیشهٔ نان میکنی
۲
وقت پشت پا زدن شد، میزنی خود دست و پاوقت ترک سر رسید و، فکر سامان میکنی؟
۳
تا جوانی زور بر ره کن، که ده زور دگراز عصا این قوت پا دستگردان میکنی
۴
این چنین کز کبر خود را میبری بر آسمانخویشتن را عاقبت با خاک یکسان میکنی
صفحهٔ ۱ از ۲