خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۶۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز مرگت دوستان را، آن قدرها نیست پرواییشود زین زهر، کام جملگی شیرین بحلوائی
۲
ز ابنای زمان، یار نوی هر روز پیدا کنکه هرگز یاری امروزشان را، نیست فردایی
۳
نمیجویند در خلوت بجز خواب و خور و راحتنمیگویند در صحبت، بغیر از حرف دنیائی
۴
باین وحشت فزایان، جای الفت نیست، میخواهمدلی از شهر بیزار و، دماغ سر بصحرائی
صفحهٔ ۱ از ۳