خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۳۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دینزان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این
۲
نیست با زلفین او پیکار دارالضرب کفرنیست با رخسان او بیشاه دارالملک دین
۳
خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختندکفر خالی از گمان و دین جمالی از یقین
۴
خاکپای و خار راهش دیده را و دست راتوده توده سنبلست و دسته دسته یاسمین
صفحهٔ ۱ از ۵