خلوتی با یغمای جندقی
شمارهٔ ۱۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
محمل از شهر به در می برد امروز کسیاز جرس کم نه ای ای ناله بر آور نفسی
۲
کاروان غمت از کشور دل دور افتادحق صحبت چه شد ای سینه بجنبان جرسی
۳
گرددم چشم تو در چنبر زلف از پی دلآن چنان کز پی رندی شب تاری عسسی
۴
مردم دیده من مانده چنان محو لبشکه تو گوئی به عسل در شده پای مگسی
صفحهٔ ۱ از ۳