خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ - در مذمت عافیت جویی
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در جهان دردی طلب کان عشق سوز جان بودپس به جان و دل بخر گر عاقلی ارزان بود
۲
چاره تا کی جویی از درمان و درد دل همیرو به ترک جان بگو دردت همه درمان بود
۳
تا کی اندر انجمن دعوی ز هجر و وصل یارنیست شو در راه تا هم وصل و هم هجران بود
۴
گر همی حق پرسی از من عاشقی کار تو نیستزان که میبینم که میلت با هوا یکسان بود
صفحهٔ ۱ از ۶