خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۱۰۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به قصد کشتنم افراخت قد خورشید سیماییقیامت راست شد برخاست از جا سرو بالایی
۲
وفا بیگانه ای بی رحم بی باکی دل آزاریمروت دشمنی بد مست ترکی باده پیمایی
۳
اگر آبی خورم با او می ناب است پنداریوگر صهبا بنوشم دور ازو آب است پنداری
۴
بیاض گردنی را در نظر دارم که از یادشچو گوهر خلوتم لبریز مهتاب است پنداری
صفحهٔ ۱ از ۲