شعر را زندگی کن
خلوتی با افسر کرمانی

شمارهٔ ۵۷ - درسوگ همسر خود

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
فلک جمعیتم بر هم زند، خواهد پریشانمنمی داند من از زلف بتی آشفته سامانم
۲
پری زادی که با خود رام کردم با هزار افسونهنوزش سیر نادیدم که شد از دیده پنهانم
۳
عجب شمع فروزانی اجل خاموش کرد از منکه تاریک است بی نور جمال او شبستانم
۴
خرامان گلبنی از من ز پا افکند دست دیکه با شمشاد قدش رشک بستان بود ایوانم
صفحهٔ ۱ از ۷
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth