خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۸۰ - دیدار آفتاب
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که اندر گلشن خوبی گلی نشکفته استخرّم و سیراب الحق چون گل رخسار تو
۲
نونهالی چون قدت نارسته در بستان دلای دل و جانم فدای قامت و رفتار تو
۳
بوستان دلبری را سر بسر دیدم نبودنرگسی در خواب همچون دیده خمّار تو
۴
در گلستان جهان گشتم، بسی نایافتمسنبلی سیراب تر از جعد عنبر بار تو
صفحهٔ ۱ از ۶