خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۸۷ - خزان عاشقان
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با آن بهار خوبی و گلزار دلبریرفتم به باغ تا شودم دل ز غم بری
۲
دیدم فشانده باز ز اشجار برگ چندلرزان و زرد روی چو عاشق ز بی زری
۳
سطح چمن که بود چو گردون پر از نجوماینک ز سنگ ریزه نماید مجدری
۴
ز آشوب فوج شاه خزان دست باغبانبر بردن زمرّد و بیجاده شد جری
صفحهٔ ۱ از ۹