خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زین سان که آن پیمانگسل، آغاز دستان میکندآخر به خون دوستان، آلوده دستان میکند
۲
هی خم به گیسو میدهد، هی چین به ابرو مینهدهی دل به یغما میبرد، هی غارت جان میکند
۳
از چین زلف چون زره، آن دم که بگشاید گرهشکل هزاران دایره، بر مه نمایان میکند
۴
از نیروی سرپنجهاش، دلها سراسر رنجهاشویژه دلم، کآشفتهاش از زلف پیچان میکند
صفحهٔ ۱ از ۲