خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بود بیمار چشم یار و جان من پرستارشپرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش
۲
نمی آرد کس این بیمار را تاب پرستاریکه با صد ناتوانی جان من آمد پرستارش
۳
من آن مرغم که چشم باغبان از بهر پاس گل،شررها می زند در آشیان هر روز صد بارش
۴
بسی حیرانم از این باغ و از این سرو و از این گلکه آمد در نوا یکسان تذرو و بلبل و سارش
صفحهٔ ۱ از ۳