خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۲۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن که قرار ما بود قصه آشنائیشکی برسد به مهر و مه دعوی روشنائیش
۲
این همه گفتگو عبث بر سر عمر و زید شدخوش بود آن که بشنوم صحبت آشنائیش
۳
هیچ از او بجز وفا، سر نزند به عهد ماآن که به دهر قصه شد شهرت بی وفائیش
۴
آن که جدا نمی شود نقش وی از خیال منچند به سینه پرورم درد غم جدائیش
صفحهٔ ۱ از ۳