خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویشروشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش
۲
گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمطگلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش
۳
گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دلبا مدعی نگویم راز نهان خویش
۴
چون بحر در خروشیم و چون باده ام به جوشمهر خموشی ار زده ام بر دهان خویش
صفحهٔ ۱ از ۲