خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش دیدم بر در میخانه پیر میفروشکرده یک یک میکشان آویزه حکمش به گوش
۲
از می مینای او میخوارگان مست و خرابزآتش صهبای او دردی کشان اندر خروش
۳
این به آن گوید هنیألک ز من بستان قدحآن به این گوید که در کش جام و نوشت باد نوش
۴
گرچه ما بی خود جوانانیم لیک از لطف پیر،ساغر اندر دست داریم و سبوی می به دوش
صفحهٔ ۱ از ۲