خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
که میگوید که من دلبر ندارمکه از زلف بتان دل برندارم
۲
دل صدپارهام را مرهمی کوکه تاب خنجر دیگر ندارم
۳
خوشم با گلستان چشم خونینکه غیر از لاله احمر ندارم
۴
بکش تیغ و بکش بی جرم ما رابگو پروایی از محشر ندارم
صفحهٔ ۱ از ۲