خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یاد آن شبها که در زلف تو ماهی داشتیمروز روشن از پی شام سیاهی داشتیم
۲
با خیال روی چون آینه و لعل لبتسوز و ساز و صبر و تاب و اشک و آهی داشتیم
۳
آفتابا، تا رخت طالع نگشت از شام زلف،در میان ماه و رویت اشتباهی داشتیم
۴
می نبودیم این چنین تاریک بخت و تیره روزما و دل گاهی که از زلفت پناهی داشتیم
صفحهٔ ۱ از ۳