خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یاد ایامی که در کوی تو کاری داشتیمما و دل با زلف و رویت روزگاری داشتیم
۲
در خم هر حلقه زلف تو در القیم پارسای خوش آن شبها که ما چین و تتاری داشتیم
۳
با دو زلف بیقرارت هر سحرگه با نسیمبا همه آشفته سامانی قراری داشتیم
۴
در هوای گلشن روی تو ای زیبا نگارصفحه رخ را ز خون دل نگاری داشتیم
صفحهٔ ۱ از ۲