خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو یاد خوی تو آید در آتش سخنمگذارم آن که بسوزد ز شعلهاش دهنم
۲
هر آن که سوز درون مرا کند انکارعجب کند که ببیند به غیر پیرهنم
۳
پس از وفات من از داغ عشق خواهی یافتکه رسته لاله خونین ز دامن کفنم
۴
گهی شهاب و گهی از شهاب می سوزمفرشته باشم و در اوج دست اهرمنم
صفحهٔ ۱ از ۳