خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر آن دو زلف عنبرین به رخ شود نقاب توکنند تیرگون همی جهان بر آفتاب تو
۲
به روزگار دوریت، چه پرتوم ز مهر و مهبگو صبا برافکند، ز ماه رخ نقاب تو
۳
رکاب را چه می کنی، دو پای تو دو چشم منکه در عقیق پرورم، دو حلقه رکاب تو
۴
شراب لعل جام را، از آن به خاک ریختیکه قطره ای ز خون من چکیده در شراب تو
صفحهٔ ۱ از ۲