خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بهار آمد و در باغ، لاله شد چو پیالهخوش است در کف ساقی، پیاله غیرت لاله
۲
تو نیز می به قدح ریز و خوی به لاله عارضکنون که ابر به رخسار لاله، ریخته ژاله
۳
فروخت گل، رخ و افروخت، سرو قامت موزونهزار زمزمه سنج آمد و تذرو به ناله
۴
تو نیز سرو برافراز و باغ چهره برافروزکه صد هزار تذروت شوند عاشق و واله
صفحهٔ ۱ از ۲