خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانهلعل دلجوی تو، هم باده و هم پیمانه
۲
تا فسون غم عشق تو، مرا شد در گوش،نشنیدم سخنی را، که نبود افسانه
۳
ای که جویی لب معشوقه و آبادی عقل،گنج پیدا نکنی، تا نکنی ویرانه
۴
گریه از حسرت دردانه مردم تا کی؟چند، دردانه بریزم ز غم دردانه؟
صفحهٔ ۱ از ۲