خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۱۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یار ما، برماه از عنبر نقاب انداختهماه ما، سنبل به روی آفتاب انداخته
۲
گر جهان در جام جم پیدا، مهم از لعل لب،یک جهان یاقوت، در جام شراب انداخته
۳
از لب چون سلسبیلش سوخت جانم، ای عجبطرح آتش را، ز افسون اندر آب انداخته
۴
ای بسا دلها، که دارد پیچ و تاب از آن دو زلفنه همین جان مرا، در پیچ و تاب انداخته
صفحهٔ ۱ از ۲