خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۶۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن نه رویست مگر فتنه ی دور قمرستوان نه زلفست و بناگوش که شام و سحرست
۲
ز آرزوی کمرت کوه گرفتم هیهاتکوه را گرچه ز هر سوی که بینی کمرست
۳
مردم چشمم ارت سرو سهی می خواندروشنم شد که همان مردم کوته نظرست
۴
اشک را چونکه بصد خون جگر پروردمحاصلم از چه سبب زو همه خون جگرست
صفحهٔ ۱ از ۳