خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۱۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیگرانرا عیش و شادی گرچه در صحرا بودعیش ما هر جا که یار آنجا بُود آنجا بُود
۲
هر دلی کز مهر آن مه روی دارد ذرّه ییدر گداز آید چو موم ار فی المثل خارا بود
۳
سنبلت زانرو ببالا سر فرود آورده استتا چو بالای تو دایم کار او بالا بود
۴
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیککس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
صفحهٔ ۱ از ۲