خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۱۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کندروزِ منِ بد روز را همچون شب تاری کند
۲
از خستگان دل می برد لیکن نمیدارد نگهسهلست دل بردن ولی باید که دلداری کند
۳
زینسان که من دنیا و دین در کار عشقش کردهامیاری بود کو هر زمان با دیگری یاری کند
۴
تا کی خورم خون جگر در انتظار وعدهاشگر میدهد کام دلم چندم جگرخواری کند
صفحهٔ ۱ از ۳