خلوتی با خواجوی کرمانی
شمارهٔ ۲۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هیچ می دانی که دیشب در غمش چون بوده اممرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنوده ام
۲
بسکه آتش در جهان افکنده ام از سوز عشقآسمانی در هوا از دود دل افزوده ام
۳
پرده از خون جگر بر روی دفتر بسته امچشمه ی خونابه از چشم قلم بگشوده ام
۴
کاسه ی چشم از شراب راوقی پر کرده امدامن جانرا بخون چشم جام آلوده ام
صفحهٔ ۱ از ۳