خلوتی با رفیق اصفهانی
شمارهٔ ۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جز جفاکار تو با من ز جفا کاری نیستمکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست
۲
شد دلم خون ز غم و دلبر بی رحم مرارسم دلجویی و آئین وفاداری نیست
۳
ماجرای دل پرخون به که گویم که کسینیست کز دیده ی او خون ز غمش جاری نیست
۴
رفت تا از بزم آن ماه چو شمع از تف دلکار من شب همه شب غیر شررباری نیست
صفحهٔ ۱ از ۲