خلوتی با رفیق اصفهانی
شمارهٔ ۱۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دانی که از هجران تو بر ما چه شبها بگذردیک شب ز هجر چون تویی گر بر تو چون ما بگذرد
۲
هر جا که روزی دیده ام کان سرو بالا بگذردهر روز آنجا بگذرم شاید که آنجا بگذرد
۳
هر روز و هر شب بگذرم تنها به کوی او که اوشاید که روزی یا شبی زان راه تنها بگذرد
۴
او نگذرد سوی من و هر روز من در راه اوکامروز سوی من اگر نگذشت فردا بگذرد
صفحهٔ ۱ از ۳