خلوتی با رفیق اصفهانی
شمارهٔ ۱۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به سینه خون شد و دلدار غافلست هنوزبه این گمان که دل من مگر دلست هنوز
۲
گذشت بر من و تا باز بگذرد عمریستکز آب دیده ی من خاک ره گلست هنوز
۳
به دور جادویی چشم او عجب دارمکه در میان سخن سحر بابلست هنوز
۴
به لب ز جور و جفای تو جان و حیرانمبه کار دل که به سوی تو مایلست هنوز
صفحهٔ ۱ از ۲