شعر را زندگی کن
خلوتی با رفیق اصفهانی

شمارهٔ ۲۳۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مگذار که از حسرت دیدار بمیرمبردار ز رخ پرده و مگذار بمیرم
۲
صد جان طلبم بهر نثارت که چو آییپیش تو نه یکبار که صد بار بمیرم
۳
خو کرده ام از بس به گرانباری دردتگردم گر از این درد سبکبار بمیرم
۴
مرگست علاج من بیچاره طبیبااز چاره ی من بگذر و بگذار بمیرم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth