خلوتی با رفیق اصفهانی
شمارهٔ ۲۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان دم که با تو عهد گسل عهد بسته امبا هر که عهد بسته همان دم شکسته ام
۲
هر جا شنیده ام که تو روزی گذشته ایهر روز رفته تا به شب آنجا نشسته ام
۳
خو کرده ام به گوشه ی دام تو ورنه منآن مرغ زیرکم که ز صد دام جسته ام
۴
دانه مکش ز من که من از بخت واژگونبر خویش اگرچه شوم به یاران خجسته ام
صفحهٔ ۱ از ۲