خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۱۳۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از آن دو زلف پریشان که خم به خم داردبه هر خمی دل جمعی اسیر غم دارد
۲
ز اشک و رخ همه را سیم و زر به دامان ریختکدام شه به گدایان چنین کرم دارد
۳
چرا ز دیده ی مردم نهفته رخ چو پریاگر نه شرم از او گلشن ارم دارد
۴
دلم به آهوی ببر افکنش نگردد رامبه شیر شرزه نگر کز غزال رم دارد
صفحهٔ ۱ از ۳