خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۱۶۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا این مایه رسوایی مگر از دیده یا دل شدبه شیدایی کشد کارش هر آن کز خویش غافل شد
۲
ز دست دیده کی با کام دل خاکی به سر کردمسرا پا آستانش چشم تا برهم زدم گل شد
۳
فکند از پا و برد از دستم آن ترک کمان ابروجز این نبود جزای آن که با پیکان مقابل شد
۴
به گلشن بالم ای صیاد زنهار از قفس مگشاچه داند فرق دام و آشیان صیدی که بسمل شد
صفحهٔ ۱ از ۳