خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۲۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به دستی برد از جا پای صبرم شوق دیدارشکه دایم خود نخواهم زیست تا بینم دگر بارش
۲
ز غیرت پیش اغیارش چو نارم برزبان نامیکه آیا غیر دل از مال من سازد خبر دارش
۳
طبیبم گر پی درمان میا برسر که می ترسمچو لب زین درد بگشایم کنم چون خویش بیمارش
۴
دل خونین به دستم ماند و دست از چاره کوته شدچو آن بسمل که بیماری به سر باشد پرستارش
صفحهٔ ۱ از ۳